تبلیغات
فوتبالیست ها و ماتسویاما عشقم - بازگشت -پارت 11
سلوم خوبین ؟؟؟؟
قسمت جدیدو گذاشتم
ببینین من چقدر خوبم !
دیشب گذاشتم امروز صبحم گذاشتم برین حالشو ببرین
بفرمایین ادامه

نفس عمیقی کشیدمو با شنیدم تموم شد معرکه شدی از دهن ارایشگر از جام بلند شدم و به تصویر خودم توی اینه نگاه کردم .....یه ارایش ساده و روشن با یه رژ براق صورتی یه ماکسیه بلند سیر و کیف و کفش به همون رنگ .....موهای قهوه ای شکلاتیمو که کوتاه بود خیلی جالب روی سرم شینیون شده بود و از پشت شکل یه اشته بازار قشنگ بود همچنین یه بافت جالب که کجکی از کلوی موهام عبور میکرد ...واقعا قشنگ شده بودم

صدای میزوگی باعث شد چشم از اینه بردارم و نگاش کنم ....با لودگی و لحن بامزش گفت –سینیریتا....افتخار میدین برین پایین

اونم یه کت و شلوار سیر درست هم رنگ لباس من پوشیده بود و یه شاخه گل زر تو جیبش بود ...واقعا جذاب بود

خندم گرفته بود اروم دستمو تو دستش گذشتم و اونم با لبخند کنارم راه اومد و کم کم خانم هم پشتمون به راه افتاد

فشار خفیفی به دست میزوگی اوردم که ایی بلندی گفت و بهم پرید –ایییی وحشی چته ؟

نفس صدا داری کشیدمو گفتم –ما امشب حرف زیاد داریم بزنیما !

همونطوری از پله ها که میرفتیم پایین و اون چشمش به افرادی که داشتن مارو با چشماشون میخوردن بود گفت-البته اگه وقت کنی

منم چشمم به جلو بودو گفتم –مطمئن باش وقت میکنم

به پله اخری رسیدیم که اون خواست جواب بده ولی صحبتش با یه اقای تقریبا مسن تلاقی کردو گفت –بــــه عمو جون !

ولی اون مرده چشم دوخته بود به من انگاری اصلا میزوگیو نمیدید سریع گفت –فاطمه!

فاطمه ؟ ....اهان اسم اصلیمه !

نگاش کردم که میزوگی کنار گوشم گفت –تابلو بازی در نیار عمومونه

عمو ؟ اهان عمو !!!! میشه داداش پدرم .....عمو ....پس این مرد عموم بود

با لبخند مشتاقی گفت –من عموتم عزیزم .....خیلی خوشحالم که برگشتی پیش خانوادت....توی این سال ها خیلی سختی کشیدیم

حرفی نزدم و فقط نگاش کردم که ....احساس کردم که گردنم دو لا شدو این با اویزون شدن یکی از گردنم رخ داد یا به عبارتی منو بغل کرده بود و از موهای بلندش که ریخته بود دورو برش فهمیدم یه دختره

میزوگی به زور کشیدش عقبو گفت –اییییی کنه ......ولش کن ابجیمو کشتیش !

دختره باموهای بور طلاییش رو به میزوگی گفت- چشت دراد....دختر خالمههه دیگه از شر تو تک پسر خاله خلاص شدم اخیییش

من همچنان چپ چپ به اونا نگاه می کردم که همون دختر رو به من گفت –من السام دختر خاله

لبخندی به روش زدمو گفتم –سلام ...خوشبختم ....تا حالا یه دختر خاله نداشتم ...حس جالبیه

صدایی از پشت باعث شد بحثمو با السا خاتمه بدم ...یه پسر جوون و خوشتیپ بود که همراهش یه دختر هم بود تقریبا شبیه خودش

هردوشون دو تا چشم سبز زمردی داشتن دختره خیلی نازو ملوس بود و موهای حالت دار نارنجی داشت ....خیلی بامزه بود ....ولی پسره موهاش قهوه ای بودو با ژل هم داده بودشون بالا ...واقعا خیلی ناس و خوشتیپ بود

پسر –سلام دختر دایی

بهم گفت دختر دایی ..پس احتمالا پسر عمم میشد

سلامی کردم ....محو چشماش شدم ...وای چقدر خوشگل بود ....چه گیرایی خاصی داشت ...دوست نداشتم چشم ازون چشای جنگلی بردارم

رو به روم ایستاد و گفت تو خیلی زیبایی میزوگی گفته بود ....ولی ازون چیزی که اون گفته بود هم قشنگ تری

احساس ذوق خاصی بهم دست داد ...کدوم دختری از تعریفای یه همچین پسری ذوق نمیکرد ؟

خواستم حرفی بزنم که میزوگی عین یه قاشق نشسته پرید وسط حرفمو گفت –اهههه دختر ندیدهها خلوت کنین درشو ببینم باوا ......بریم ابجی ....

دستمو کشید و همراهش رفتم با خنده گفتم –میزوگی خدا نکشتت الاغ .....میزاشتی بنده خداها داشتن عرض ادب میکردنا

میزوگی –بنده خداها غلط کردن بریم باو من بیا که میخوام سخن رانی کنم برات .....وقتشرسیده جایزه هارو هم بدیم که بچه ها برن پی زندگیشون ...بیا

چپ چپ نگاش کردمو گفتم –جایزه میخوای به کی بدی

میزوگی –حالا تو بیاااا خودت میفهمی

رفت رو سن و میکروفن رو گرفتو با همون مسخره بازیای همیشگیش شروع کرد حرف زدن

میزوگی –1 2 3 امتحان میکنیم 123 فوت فوت پــــــــــوف امتحان میکنیم صدا میاد .....خوب خوب خدارو شکر میاد ....پــــوف 123

سقلمه ای تو پهلوش زدم که از چشم همگانی که اون پایین چشم به مادوخته بودن دور نموند همه خنده ریزی کردن که میزوگی پشت میکروفن گفت –بیا ....خدا خواهر نداد نداد نداد نداد یه وحشیشو داد.....هنو نیومده دست بزن داره ......

چپ چپی نگاش کردم که پشت میکروفن گفت –همین الان داره با همین چشماش میگه بزا مراسم تموم بشه مگه شبو تو کوچه بخوابی .......اقا حالا منهمه این خفتا رو به جون میخرم و میزارم ابجی خانوم شب حالمو قشنگ جا بیاره به جاش می خوام اینجا براتون سخنرانی کنم ......خودتون که منو میشناسین .....دست به منبرم خوبه ...خوب .....بریم جک بگیم موافقین ؟؟؟ بریمممم

خواست حرفی بزنه که پدر ضربه به سرش زدو گفت –کم ور بزن بچه بده من اون میکروفنو

و میزوگی عین زنای بیوه جیغ جیغ کنان گفت –ای خدا ....اون ازین ابجی که میخودا امشب بدبختم کنه این از بابامون که اینطوری کتکم میزنه....من اصلا میرم اداره پلیس شکایت میکنم تو این خونه کودک ازاری میشه ....ای هواااار اییییی اقبال سوخته یکی کمکم کنه اییییی

دوست داشتم از خنده بترکمک ...اییی سگ تو روحت میزوگی .....عجب ادمیه این پسر ...حالا من روم وا نشده وگرنه بعدا خودم میدونم چیکارتون کنم

بابا با خنده میکروفنو ازش گرفتو گفت –ببخشید واقعا میزوگیه مارو که میشناسینش ! ...حالا این حرف ها به کنار امشب این جشنو ترتیب دادم که ورود دختر عزیزمو به خانوادم جشن بگیرم .....بعد اون اتفاق شوم و گم شدن دختر عزیزم هممون روزای سختیو داشتیم خیلی گشتیم اما پیداش نکردیم ....بالاخره با تشکر از این میزوگیه خلوچل و ماتسویا پسر عزیزم تونستیم پیداش کنیم و من واقعا از ماتسویا قدر دانی میکنم که اون بود که دخترمو پیدا کرد .....

پدر همینطور حرف میزدو من چشم دوخته بودم به ماتسو ....یه گوشه ایستاده بود و یه گیلاس تو دستش بود هر تکونش میداد ....نمیلا هم پیشش بود .....

اونم چشم دوخته بود بهم ....هنوز بابت اون شب ناراحت بودم ...چشم گرفتم ازش .....از دستش عصبانی بودمو میخواستم که اونم اینو بفهمه ....

شب خوبی بود یه دختر عمه و پسر عمه داشتم ....دختر خاله داشتم پسر عمو داشتم ....حس جالبی بود تنها نکتش که بد زده بود تو پرم رفتار ماتسویا بود ......خیلی عادی رفتار کرد خیلی معمولی سلام کردو در اخر هم خداحافظی کردو رفت با خواهرش .....ازش دلخور بودم بیست و اندی روز ازون موقع گذشته بود اون هنوز یه معذرت خواهی خشک خالی ازم نکرده بود





ببخشید بچه داستان یکم بی سرو ته شده .....
اما خوب چون روند داستان عادیه و خیلس اروم دارم پیش میبرمش اینطوری شده
اگه بخوام تند بگم و روندشو سریع کنم مسخره میشه
ولی قول میدم یکی دو قسمت دیگه همه چی عالی بشه ....اونجوری که هم خودم هم شما میپسندین چون این قسمت تازه شروع خروس جنگی بود




تاریخ : شنبه 21 شهریور 1394 | 11:43 ق.ظ | نویسنده : هیکارو فاطمه | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • زمین شناسی