تبلیغات
فوتبالیست ها و ماتسویاما عشقم - چه احساسی به من داری؟ -قسمت پنجم
سلام مهربونا
اومدم با قسمت پنج
بفرمایین ادامه



...............
................
((میوکی ))
کیفمو رو دوشم انداختمو رو به میزوگی گفتم –بریم ؟
سرشو تکون دادو با هم به سمت حیاط و بعد ماشین و بعد هم به مدرسه رفتیم
راننده جلوی در مدرسه ماشینو نگه داشت و خودش درو برامون باز کرد
همین که پیاده شدیم اولین چیزی که حس کردم سنگینی نگاه بیشتر بچه های مدرسه روی خودمون بود اما یه نگاه متفاوت با اون نگاه روز اولی
ماشین به سرعت دور شد و به همراه میزوگی وارد حیاط مدرسه شدیم که میزوگی تو گوشم وز وز کنان گفت –اینا چرا همچین نگاه میکنن ؟؟
تک خنده ای کردمو گفتم –تو خودت نبودی که میگفتی این نگاها عادیه ؟
سرشو خاروند و گفت –اره خوب ! ولی بازم به نظرم نگاهشون از قبل ترسناک تره
دهنمو باز کمردم که حرفی بزنم یه دفه یه چیزی از پشت پرید کنارم و بازومو چسبید که باعث د حسابی بگرخمو با تعجب نگاش کنم یکی از دخترا سال دومی بود که نیششو تا بنا گوشش وا کرده بود و با چاپلوسی نگام میکرد – اوه اونی !! سلام حالت خوبه (یه رانی رو به طرفم گرفت ) بیا اینو بنوش خنکه تازه گرفتمش
رانی رو بزور تو دستم جا داد که همزمان یکی دیگه بازوی اینوریم و گرفتو بین منو میزوگی فاصله انداخت – اونی صبحت بخیر میگم من کاپیتان تیم اسب سواری دبیرستانم نظرت چیه بیای کاپیتان ما بشی
متوجه شدم که چند نفر دیگه هم دور میزوگیو گرفته بودن و به مراتب تعدادشون بیشتر میشد با بهت و کمی التماس توی چهرم به میسزوگی نگاه کردمو اونم همونطور منو نگاه کرد صدامو بلند کردم با یه اخم ریز که چاشنی صورتم کرده بودم گفتم –هـــــی
تقریباهمه ساکت شدن از وسطشون بیرون اومدم و گفتم –باشه باشه !! (با انگشتم شقیقمو مالوندم ) کافیه من وقت ندارم باید برم سر کلاسم
دست میزوگیو کشیدمو از وسطشون بیرون اومدیم با حرض شروع به حرف زدن کردم –معلوم نیس که مرگشون شده که اینطوری چاپلوسی میکنن
همونطور که وارد سالن میشدم چشمم به اون خواهر و برادری که اونروز دیده بودمشون افتاد ! اه اسمشون چی بود ؟ نمیلاو ماتسویاما ؟ اره فکر کنم
اونام با تعجب به ما نگاه میکردن که نمیلا باز تو گوش برادرش پچ پچی کرد و ماتسویا توبیخ گرانه نگاش کردو سرشو تکون داد
دیگه توجهی نکردمو وارد کلاس شدیم اما اونجا هم دست کمی از بیرون نداشت همین که پامون رو توی کلاس گذاشتیم همه سر ها برگشت طرفمون یه دقیقه فکر کردم چیزی رو صورتمه که همه اینطوری نگام میکنن ؟
توجهی نکردمو با میزوگی روی همون نیمکت قبلی نشستیم که نمیلا و ماتسویا وارد کلاس شدنو نمیلا به سرعت اومد طرفمونو چپه روی نیمکت جلوییمون نشست و گفت –عجب !
ماتسویا با حرص درحالی که شقیقشو می مالوند رو به نمیلا گفت –برو تو کلاست بچه چرا همش اینجایی تو ؟
میزوگی نگاه با مزه ای بهش انداختو گفت –عجب چی ؟
شونه ای بالا انداختو گفت –هیچی ...من برم کلاسم بابای !
دستشو تو هوا تکون داد و از کلاس خارج شد
این ساعت کلاس به سرعت به پایان رسید جونگمینم به کلاس اومده بود ولی خیلی عادی انگار نه انگار که دیشب خیلی رمانتیک تو بغل هم رقصیده بودیمو منو میشناسه شده بود همون پسرسرد و مغرور قبلی سعی کردم توجهی نکنمو روی دس تمرکز کنم چون زنگ بعدش ریاضی داشتیم با دقت مسئله رو خوندم ولی هر کاری کردم نتونستم حلش کنم همه درسام عالی بود ولی هیچ وقت نمیتونستم ریاضی حل کنم نمیفهمیدم مشکلم چیه چون میزوگی توی ریاضی مشکلی نداشت و همه درساش عالی بود ولی من فقط توی ریاضی میلنگیدم
با حرس نگاهی به اون مسئله نگاه کردمو سرمو رو کتاب گذاشتم با ادای گریه گفتم –لعنتیییییی چرا نمیتونم حلش کنم ؟؟؟؟
صدای نمیلا رو شنیدم که گفت –چیه ؟
میزوگی نگام کردو گفت- باز زنگ ریاضی اومد تو ناله هات شروع شد
بازم صدای گریه در اوردم که میزوگی گفت –خوب چیکار کنم هر چیم برات توضیح میدم تو نمی فهمی
نمیلا با تعجب گفت- ریاضیت ضعیفه ؟
میزوگی با خنده گفت –یه چیزی از ضعیف اونور تر همه درساش خوبه و فقط تو ریاضی میلنگه
نمیلا بازم با تعجب نگام کردو گفت –چیز عادیه مثلا ماتسو تو همه چی مخه ولی من خیلی خنگ میزنم شاید شما دوتام اینطورین
بعدم ریز خندید و همزمان صدای زنگ باعث شد سریع برگرده به کلاس خودش با اه ناله با مسئله نگاه کردم ...معلم وارد کلاس شدو خیلی سریع وارد بحث درس شد یکی از مسائل رو روی تخته نوشت و جونگمین رو بلند کرد
جونگمین پای تخته رفت و جوری اون مسئله رو توضیح داد که به وضوح دهنم وارفت انگار معلم داشت حرف میزد معلوم بود خیلی زرنگه
معلم با ذوق بهش نگاه کرد و اونم با همون غرور رفت نشست سر جاش برای مسئله دوم ماتسویا رو بلند کرد و اونم همونطور بدون غلط و کامل اون مسائل رو توضیح داد یه دقیقه برا خودم تاسف خوردم اخه ریاضیم درس بود که من توش مشکل داشتم ؟
اونقدری توی فکر بودم که با سقلمه ای که میزوگی بهم زد سیخ نشستم و تازه حواسم به حرف معلم جمع شد –جان میوکی ...بیا پای تخته
اب دهنم قورت دادم و لرزی به تنم افتاد معلم با اخمی نگام کردو گفت –جان میوکی با تو بودما...بیا پای تخته و این مسئله رو حل کن
نفس عمیقی کشیدمو التماس گونه ذل زدم به میزوگی که یعنی هوامو داشته باش داداش ...بعدم با قدمای سست به سمت تخته رفتمو یه گچسفید برداشتم و فقط به اعدادو ارقام روی تخته زل زدم
-خوب حلش کن
نگاهی به صورت معلم کردمو شروع کردم نوشتن خددا میدونه دستام چطوری داشتم میلرزیدن و همینطورم صورت معلم برافروخته تر میشد
گچ رو سر جاش گذاشتم به معلم نگه کردم با غضب بلند شد مسئله رو حل کردو توضیح داد  و حسابی توبیخم کرد قیافه همه بچه ها متعجب بود و از همه بیشتر نگاه ماتسویا عذابم میداد احساس تحقیر بدی بهم دست داده بود و اون لحظه تنها چیزی که باعث شد دلم اروم بگیره نگاه و لبخند شیرین جونگ مین بود لبخندش از روی تحقیر و تمسخر نبود هر چند یه نگاه و لبخند کوتاه بود و بعدشم با بی تفاوتی سرشو پایین انداخت اما چنان بهم دلگرمی داد که حس کردم چون اون تحقیرم نکرده بقیه دیگه مهم نیستن پس با سری بالا برگشتم سر جام نشستم
معلم با غضب گفت – جان میزوگی بیا پای تخته البته اگه توام مثل خواهرت گند نمیزنی به مسئله
میزوگی نفسشو فوت کردو دوتا انگشتشو با ضرب به هم زد که این یعنی صبر داشته باش ابجی له کردن این معلم هم به نوبت ....بعدم رفت سمت تخته و خیلی شمرده و دقیق مو به مو مسئله رو توضیح داد
زنگ ریاضی به کندی گذشتو بعدش نگاه ها حتی بیشتر از قبل ازارم میداد
نمیلا وارد کلاس شدو رفت پیش ماتسویا متوجه شدم موضوع بحثشون منم چون یکم بعد تر اومد پیشمو گفت –راس میگن ؟
ازش رو گرفتم و سرمو روی میز گذاشتم که گفت –چرا معلم خصوصی نمیگیری خوب ؟
با ناله گفتم –جواب نمیده
نیشخندی زدو گفت –می خوای ماتسو برات توضیح بده اون توضیحاش با همه فرق داره  
عاقل اندر صفیح نگاش کردمو گفتم –من میگم نره تو میگی بدوش ؟ من میگم هیچ استعدادی تو ریاضی ندارم
نمیلا –خوب منم گفتم ماتسویا با همه فرق داره مطمئن یه راهی پیدا میکنه که ریاضی مثل بقیه درسا به خوردت بده
ماتسو با حرص نگاش کرد که نمیلا گفت –اونطوری نگام نکن
سرشو خم کردو تو گوشش چیزی گفت که ماتسو به معنای واقعی کلمه گرخید و نمیلا زد زیر خنده ماتسو با غضب نگاهش کردو گفت –اصلنم اینطور نیست
..................
.................
(سوم شخص )
نمیلا خم شدو توی گوشش ماتسویا گفت –هی تو من که میدونم تو دلت چه خبره داداش بزرگه نگو که بدت میاد
ماتسو با غضب نگاهش کردو گفت –اصلنم اینطور نیست که گفته که من .....
خیلی سریع حرفشو خورد
نمیلا خندیدو گفت –چی اینطور نیست ؟ دیدی خودت اعتراف کردی من که نگفتم واقعا اون تو چخبره تو به خودت گرفتی داداش
ماتسو که دستش رو شده بود هی حرص میخورد میوکی هم تمام مدت با تعجب به حرفای بی سروته اینا گوش میکرد اخر سر ماتسو یه نگاهی به جمعشون انداخت و از کلاس زد بیرون که نمیلا زیر لب گفت –اره در برو من که میدونم
بعد رفتن ماتسویا ، جونگمین از جاش بلند شد و با همون استایل شیک و جذابش دست به جیب به سمتشون اومدو رو به میوکی گفت –میشه با هم حرف بزنیم ؟
همین حرفش کافی بود تا دهن همه از تعجب باز بره ....میوکی به سرعت ایستاد نمی خواست دستپاچه شدنو توی رفتارش نشون بده و از طرفی هم ذوق داشت و هم کنجکاو بود که جونگمین چی میخواد بهش بگه برای همین سرشو به ارومی تکون داد و به همراهش از کلاس خارج شد
.........
.............
(میوکی )
بی هدف به راهم ادامه دادم و توی راه رو های سالن مدرسه راه میرفتم ... حرفای جونگمینو توی ذهنم تجزیه تحلیل میکردم اصن حس جالبی بهش نداشتم !
همچنین به تپش های نا متعادل توی قلبم ...!
یه حسی بهم میگفت هیچی قرار نیست خوب پیش بره میوکی ازین بعد زندگیت قراره تغییر کنه
.........
...........



تاریخ : پنجشنبه 14 آبان 1394 | 02:34 ب.ظ | نویسنده : هیکارو فاطمه | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • زمین شناسی