تبلیغات
فوتبالیست ها و ماتسویاما عشقم - چه احساسی به من داری -قسمت 14
سلاااممممممممم چینگولی هاااااااااااااااااا
خوبین ؟؟؟؟
من بالاخره به نت دسترسی پیدا کردم اومدم اولین کار داستانو گذاشتم
وااای یه هفته وبو ندیدم دلم تنگ شده بود
هوووووی زهرا عوضی این قسمتو فقط به خار تو میزارماااا
دلم سوخت هی خماری خماری میکردی
حالا برو بخون که این قسمت اینقدههههه سرنوشت سازههه
خلاصش اینه که نشتم خونه نوشتم ریختم تو فلش که اولین جایی که نت گیرم اومد بزارمش
این قسمت خیلی مهمهههه
هنو نت ندارم برین ادامه

................

......................

-چــــــــــی ؟؟

-دارن همو میکشن تورو خدا بیاااا میزوگی

میزوگی که هل کرده بود گفت یعنی چی همو میکشن اصن تا من برسم که چیزی ازشون نمیمونه

-چی داری میگی روانی میگم پاشو بیااااا

-باشه باشه سعی کن جداشون کنی منم الان خودمو میرسونم

تلفن رو قطع کرد و با غر غر گفت اخه من چطو این نره خرا رو جدا کنمممم

هنوز جملش تموم نشده بود که جیغ میوکی باعث شد برگرده سمتشون ...اون درست وسطشون ایستاده بود و داشت با داد حرف میزد

-اگه میخواین همو بکشین باید اول منو بکشین

جونگمین داد زد برو کنار ....برو کنار ببینم این پسره الاغ چه مرگشه اینطوری میپره به من

میوکی نگاهی به صورت خونی مالی جونگ انداخت..حسابی نگران شد نکنه جاییش شکسته باشه ؟ ماتسو یه بار زد تو پهلوش !

به خودش مسلط شد اول باید اینارو جدا میکرد بعد به اون میرسید ، با جیغ گفت بسهههههه اخه این چه طرز رفتارهههه خجالت نمیکشین ؟؟؟ مگه شما حیوونینننن

نمیلا که موقیت رو مناسب دید دوید سمت ماتسو و بازوشو گرفت و سعی کرد عقب بکشدش اینبار ماتسو زل زد تو چشمای میوکی ...میخواست بمیره وقتی میدید چطور میوکی نگاه جونگ مین میکنه و نگران زخماشه ...میخواست سوالشو بپرسه این اخریش بود

-دوستش داری ؟

میوکی نگاهی به ماتسو انداخت این چهره اروم شبیه اون بکسر وحشی قبل نبود ...همونطور که نگاهش میکرد تو ذهنش تجزیه تحلیل کرد ..دوستش دارم ؟دوستش دارم ؟ دوستش دارم ؟ دارم ؟ دارم........اما بازم وقتی میدید حالو روز ماتسو رو وقتی میدید بهترین دوستش چقدر رقت انگیز به نظر میاد تمام عشقش به جونگ مینو تلخ میکرد درست مثل سایه ای که روی علاقه نو پای اون افتاده بود

-فقط کافیه بگی ........اره .....یا نه .....اگه اره بگی رامو میکشم و میرم دیگه هم دورو برت نمیام ولی اگه بگی نه ......

-ماتسو ...

-فقط ...اگه ....اگه بگی ....(گریه میکنه )اگه بگی نه ....دنیارو ....نه دنیارو که هیچی تمام این عالم و میریزم به پات .....کافیه بگی نداری ....بگی دوستش نداری

-ماتسو ...من ....

-بگو که نداریییییی

-من ....ماتسو من واقعا متاسفـــــ.....

-نههههه نمی خوام بشنوممممممم نگوووووووووو تو دوستش نداری .....لعنتی دوستش نداریییییییی ...این انصاف نیستتتتتت به خدا که نیستتتتتتت چرا اون همیشه یه پله از من جلو ترههههه نههههههه چراااااا اخه چرااااااا چرا تو باید اونو بخواااااای خوشگل نیستم ؟؟؟؟ قد بلند نیستمممم ؟؟ باهوش و پولدار نیستمممممم ؟؟؟؟؟ خوب نیستم برات ؟؟؟؟ کافی نیستم برات لعنتی ؟؟؟؟؟ حالا دیگه جلوی تو برام غروری هم نموندههههه ......چرا نباید منو بخواااااااای چراااااااااااااااااا ؟ (بلند هق هق میکنه و میفته روی زمین جلوی پای میوکی ) چرا ؟ چرا ؟ چرا مگه چی داره اون؟چرا ؟ .....

میوکی اینبار زانو زد جلوش دستاشو قاب صورت ماتسو کردو در حالی که مثل خودش هق هق میکرد گفت بسه ماتسو بسه ....مگه من چیم ؟ تو چرا به خاطر من لعنتی اینطوری میکنی دست بردار نکن این کارو با خودمون ..تلخه ولی ماتسو کاریش نمیتونم بکنم اونه مرد منه کسی که میخوامش اونه داری کارو برای من سخت میکنی ...دارم عذاب میکشم ...بس کن باعث میشی اینطوری عذاب وجدان ولم نکنه خواهش میکنم تمنا میکنم بس کن

ماتسو چونش لرزید صدای شکستن و ریختن قلبشو شنید جوابشو گرفته بود

از جاش بلند شد میوکی هنوز روی زمین نشسته بود و شونه های ظریفش به ارومی میلرزید ...سرش هم پایین بود ...شرمنده بود ؟ متاسف بود ...شایدم دوباره عذاب وجدان داشت ...لعنتی تمام مدت داشت بهت ترحم میکرد احمق

همزمان صدای کشیده شدن لاستیکای ماشینی اومد و میزوگی سریع پیاده شدو دوید سمتشون نمیلا با اخم به میزوگی نگاه کرد و اروم گفت چقدر سریع رسیدی ...دیگه نمیومدی دعوا تموم شد ...

میزوگی مبهوت صحنه رو به روش شده بود تو نبودش چه اتفاقایی افتاده بود

ماتسو نگاهش رو از میوکی گرفت پوزخندی زد به حال خودشون ....نگاهشو به جونگ مین انداخت و با لذت به اتفاقات رو به روش نگاه میکرد ...براشم مهم نبود به هر حال اون بود که برنده این جدال بود بدون اینکه مبارزه کنه فقط نظاره کرده بود و پیروز شده بود

پشتش رو به همه کرد و این حرکت یعنی پشت کردن به اون دختر پشت کردن به تمام خاطراتشون و پشت کردن به احساسی که باید فراموش میشد ....باید

لبخندی به نمیلا زد و گفت بیا بریم

نمیلا نگاه گیجی به ماتسو که حالا هیچ اثری از غم توش نبود انداخت و نگاهی به جمع انداخت و با همون گیجی دست در دست برادرش راه افتاد

هیچ کدومشون خبر نداشتن که پشت کردن این پسر به همه چیز روزی ورق رو برای همه بر میگردونه

...............

.....................

-میوکی

یک ماه بعد

-من جان میوکی به عشق و همسرم پارک جونگ مین احترام میزارم و همیشه در کنارش خواهم بود و همسر خوبی براش میشم قول میدم

جونگمین دستش رو بالا اورد و گفت -من پارک جونگ مین به عروس جان میوکی احترام میزارم و همیشه در کنارش خواهم بود و (مکث میکنه) ....... همسر خوبی براش میشم..... قول میدم

بعد اینکه هر دوی ما سوگند عشق خوردیم دنیلا حلقه هارو اورد من اول حلقه رو برداشتم و با تموم عشقی که داشتم زل زدم به چشمایی که الان مال شوهرم و البته من بود (خیال خام ) چهره مین خنثی بود ...نتونستم بفهمم چه احساسی داره اما ....اما مطمئنم که اونم خیلی خوشحاله ...اره همینطوره

برای بار اخر نگاهی به در سالن انداختم ...امکان داشت بیاد .....کاش اینجا میبود ...اگه بودن حتما نمیلا ساقدوش من بود و ماتسو ساقدوش داماد ...هه چه خیالاتی ......به هر حال اون دعوت نامه رو پس فرستاد ...اون نمیاد

برگشتم به سمت مین ...مردی که حالا برای من حکم امنیت داشت حکم شوهر حکم زندگی حکم عشق خواستم حلقه رو توی انگشتش کنم که برق نگاهی چشمم رو زد برگشتم سمتش از همیشه خوشتیپ تر بود اومده بود ماتسو اومده به جشن عروسیم ......خدای من ........با همون جذبه خیره کنندش تکیه داده بود به تک ستون سالن و مارو با اون اشعه سوزاننده نگاه عسلیش زیر نظر گرفته بود ...دوستانه ترین لبخندم رو به روش پاشیدم .....ولی اون مردی که اخم کرد اون چهره اصلا شبیه اون دوست مهربون من نبود نه اون دوست من اون ماتسو مهربون نبود

با صدای اهم اهم جونگمین به سمتش برگشتم نگاهی بهش کردمو سریع حلقه رو کردم توی دستش و اونم به سرعت حلقمو توی دستم جا داد و ما رسما و قانونا زنو شوهر شدیم

صدای دستو سوت میومد برگشتیم به سمت جمع ماتسو هنوز همونجا بود نمیلا هم کنار میزوگی ایستاده بود و به ارومی باهاش حرف میزد و با سرش بهم سلام کردو لبخندی زد ...حداقل این یکی خوب برخورد ...منم با لبخندی متقابل جواب سلامو لبخندشو دادم

مردم یک صدا جمله ای رو فریاد میزدن و با ذوق میخوندن بوسسسسس بوسسس ما بوس میخوایم یالا بووووس بوووووس ....

جونگمین اخم کمرنگی داشت ....پدرم با افتخار نگاهمون میکرد رئیس پارک خوشحال بود ...میزوگی به نظر نه راضی بود و نه ناراضی و ماتسو تند ترین اخمش روی صورتش بود و نمیلا چهره ی محزونی داشت

به سمت جونگ برگشتم تاحالا منو نبوسیده بود کمی هول کرده بودم اروم روم خم شد منتظر شدم تا لبش لبم رو لمس کنه اما داغی لباش پیشونیمو سوزوند و چند لحظه بعد ازم جدا شد همه مشغول غر غر بودن که منظورشون بوس لب بوده اما جونگمین لبخند شیطانی زد و با سرکار گذشاتن این ملت داشت با خودش حال میکرد

برگشتم به سمت جمع  ماتسو دیگه نبود چند لحظه بعد نمیلا اومد بعد تبریک گفتن صمیمانه در اغوشم گرفت و با ناراحتی و بغضی که توی صداش نمیتونست پنهان کنه برامون ارزوی خوشبختی کردو رفت و من چقدر ناراحت شدم وقتی دیدم ماتسو حتی نیومد تبریک بگه حداقل اونطوری راحت تر میتونستم ازکنار اونو احساساتش بگذرم و خودمو ازین عذاب وجدان راحت کنم اما انگار اون داشت کارو واسمون سخت تر میکرد

...................

..............................

-سوم شخص-

روی تخت نشست امشب قرار بود با شوهرش اینجا بخوابه و این واسش رویای ترین حال بود ...

از اتاق بیرون رفت جونگ سر یخچال داشت اب میخورد بدون اینکه نیم نگاهی بهش بندازه به سمت اتاق حرکت کرد ...میوکی گیج شده بود و نمیدونست حالا باید چیکار کنه برای همین همونجا روی مبل نشست چند لحظه بعد جونگمین با لباس های عوض کرده بیرون اومد و گفت برو لباستو عوض کن

میوکی اب دهنشو قورت داد ....ترس ورش داشته بود درواقع این مین بود که باید لباس عروسو از تنش در میاورد ...به افکارش اجازه بالو پر دادن نداد و رفت سمت اتاق مهم این بود که مینی اونطور میخواست اون شوهرش بود مهم این بود که اون چی میخواد

به سختی لباس عروس رو در اورد و با لباس خواب عوضش کرد همونجا روی تخت نشست باید منتظر جونگ میموند

جونگمین وارد اتاق شد به سمت تخت رفت و چشمش به گلبرگ های پر پر شده روی تخت افتاد که شبیه قلب درست شده بودن پوز خندی زدو رفت سمت تخت و با غر غر گفت ایگو اینا چیه اخه ...چه بچه بازیا

یک طرف پتو رو داد بالا و گوشه تخت پشت به میوکی خوابید ، میوکی با تعجب نگاهش کرد پس ....چرا .....؟خجالت میکشید مستقیقما بپرسه ولی خود جونگ مین با این حرف دهنشو بستو جایی برای سوال نذاشت اون چراغو خاموش کن من با لامپ روشن خوابم نمیبره فردا هم صبح کلاس داریم باید بریم بهتره زود بخوابی و منم صبح زود بیدار کنی .

میوکی گریش گرفته بود این اتفاقی نبود که باید میفتاد اون ....اون .....با کلافگی بلند شد و بعد خاموش کردن لامپ گوشه دیگه تخت کز کردو خوابید و تمام شب صدای فین فیناش نشون از گریه کردنش بود

..................

.......................

سوم شخص

پنج سال بعد .....




...........ادامه دارد



تاریخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : هیکارو فاطمه | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • زمین شناسی