تبلیغات
فوتبالیست ها و ماتسویاما عشقم - برای فلفلک جان
عزیزم 
اگه لطف کنیو بری ادامه مطلب ممنون میشم 
یک بخش کوتاه از داستانو گذاشتمو میتونی با قلمم اشنا بشی 
بی صبرانه منتظر خبرت هستم عزیزم 
(و البته برای دوستام که توی وب هستن هم اگه میخوان این مطلبو بخونن قبلا گذاشته بودمش اما این یکم بیشتر ازون قبلیه ) 

نگاهی به اسمون کرد ...ابر ها پیوسته توی هم فرو رفته بودن ...دل اسمون هم گرفته بود انگار قصد بارون داشت

کلاه لبه دارشو روی موهای کوتاهش گذاشت و کلاه کاپشن بادیش رو هم روی اون کلاهش کشید در زیرشیروونی رو بست و از پله ها به سرعت رفت پایین

عاشق هوای غروب بود

خورشید نارنجی رنگ اسمون با ناز داشت به خواب میرفت تا ماهو برای حکم رانی به اسمون بفرسته

به ساعتش نگاه کرد ....ده دقیقه وقت داشت برای رسیدن ....با تموم سرعت دوید

به کمک حرکاتی که از میونگ کی  یاد گرفته بود از بین ادما و موانع سر راهش سریع رد شد

نفس نفس میزد اما بلاخره رسید ....جلوی در بار ایستادو نفس عمیقی کشید ....با وجود هوای خنک پاییز عرق کرده بود

مطمئن بود امشب جزو شب های شلوغه باره ....اعصاب مشتریای پر صدای اینجا رو نداشت اما مجبور بود کار کنه تا بتونه زندگیشو بگذرونه

اروم قدم برداشتو وارد شد .....

اولین چیزی که دید می هی با قیافه طلبکارش بود ......پوفی کردو توی دلش گفت –بازم شروع شد

وارد اتاق رخت کن شدو در کمشو باز کرد ....مشغول عوض کردن لباساش شدو همزمان به غر غر های می هی گوش میکرد

می هی–خدا بگم چیکارت نکنه دختره ی چش سفید ...تو چرا حرف تو مخت نمیره ؟ مگه دیشب نگفتم وایسا باهم بریم مهمونی ؟ باز زدی در رفتی منو قال گذاشتی ...خیلی الاغی به خدا

پوفی کردو در حالی که دستشو به حالت پر حرفی جلوی دهن می هی تکون میداد گفت –چقدر ور میزنی تو ! بزار برسم بعد شروع کن غرغر .....صد بار بهت گفتم خوشم نمیاد ازین مهمونیای تو و دوستات ....چرا الکی هی پای منو میکشی وسط

می هی ایشی کردو گفت –خوب بابا توام ....ادم به یخی و بی خیالی تو ندیدم .....قیافه که داری هیکلم که داری ....من موندم چرا نمیری یکیو تور کنی برای خودت ؟

چپ چپ بهش نگاه کرد که می هی گفت –خوب بابا نخور منو با اون چشای خمــــارت ....ترسیدم

کلمه خمار رو همچین بامزه ادا کرده بود که خودش هم خندش گرفته بود

دستمال گردن فرم لباسشو دور گردنش بستو با حرس گفت –اینام که عین ادم لباس نمیپوشن اخه اینم فرمه برا ما دادن ؟

می هی با خنده گفت –نه پس بانوی مد ...میخوای برم بگم بیان لباس پوشیدن تورو الگوشون قرار بدن تا شما راضی بشی ....نکه فقط تو یه نفر تو این شهر درندشت عین ادم لباس می پوشی

با حرس زد تو سرشو گفت –یکم ادم شو

و حرکت کرد به سمت در تا بره مثل هر شب به کارش برسه که صدای می هی رو از پشت سرش شنید –تو شدی منم میشم ...

تو دلش چنتا فحش ابدار نثار عمه می هی کردو رفت به قسمت مشروب ها و مشغول دستمال کشیدن لیوان ها شد

وقتش بود درهای بارو باز کنن ....و باز هم ازدهام جمعیتی که اصلا حوصلشون رو نداشت ...چی میشد بار امشب تعطیل میبود اون راحت توی اتاق یه وجبیش کپه ی مرگشو میزاشت ؟! نه واقعا چی میشد !

حواسش رو به کارش داد که صدای اقای یانگ باعث شد دست از کار بکشه و تمام حواسشو به اون بده ...اینجور وقتا راداراش سریع فعال میشد

یانگ –می جو ...امشب بار کاملا اجاره شده ....مهمونای مخصوص داریم ...امشب خودت مسئول پذیرایی ازونایی

می جو با زکاوت سرشو تکون دادو گفت –بله

براش مهم نبود اون ادما کین فقط خدارو شکر کرد که امشب شلوغ نبود چون اصلا حال اون همه ادم الکی خوش رو نداشت

یانگ با لودگی گفت –می جو

نگاه سردی بهش کردو سعی کرد لبخند حریس یانگ رو نبینه در همون حال جواب داد –بفرمایین قربان

یانگ –حواست باشه ....سعی کن جذاب باشی ...باید نظرشونو جلب کنی ...اگه مشتری بشن عالیه ..بارمون میترکونه

با حرس نفسشو فوت کرد ....دوست داشت هر چی میتونه فحش بار این مدرک هیز که با لذت به هیکلش نگاه میکرد بکنه اما حرفی نزدو فقط سرشو تکون داد ...کنجکاو بود تا بدونه مهمونای امشب کین که یانگ اینقدر ذوق داشت !

بعد رفتن یانگ می هی نزدیک میجو ایستادو کنار گوشش گفت – میگن امشب دابل اس اینجا میاد ....نمیدونم برا چی ولی موقعی که یانگ داشت با کارا حرف میزد شنیدم ....وای فکرشو کن دابل اس

و اه بلندی کشید ...میجو سری از تاسف براش تکون دادو گفت-جوگیر

می هی گفت – مغز فندقیه چوب خشک

می جو با خنده گفت –یه مشت میزنم بچسبی به دیوار مقاله بشیا

می هی شصتشو به سمت پایین خم کردو گفت –خوردی !

......

هیون رو به جونگ مین گفت –اصن اعصاب این کار جدیدو ندارم

جونگ زد رو شونشو گفت –سخت نگیر داداش به ور ورای این یارو هم گوش نکن

هیونگ تابی به گردنش دادو گفت –چقدر حوس کرده بودم یه جا بریم اروم خوش بگذرونیم ...ولی مگه این فنا میزارن

یونگ انگشت تهدیدشو سمت هیونگ گرفتو گفت –امشبو که مهمون من یه بار و زرو کردم دفه بعد نوبت خودته عزیزم

هیونگ دندون قروچه کردو گفت –خسیس ..حالا یه بارم تو مارو مهمون کردی چه منتی میزاری

یونگ-خسیس عمته !

هیون با بی حالی گفت –پس کی میرسیم

کیو-چته دادا خیلی داغونیا ...حالا اون یه زری زد تو چرا به خودت گرفتی ؟ اروم باش ...داریم میریم تفریح کنیم که تو اروم شی

هیون نفس عمیقی کشیدو گفت –خدا رحم کرد نزدم لهش نکردم

ماشین توقف کردو همه پیاده شدن ....کلی با خنده و شوخی سعی کرده بودن هیونو از صبح به حال بیارن اما جواب نداده بود و اخر تصمیم گرفتن بیان بیرون تا هوایی عوض کنن

جونگ مین داشت با یه لبخند خبیثانه به چاپلوسی های یانگ گوش میکردو هیون بهترین میز سالنو انتخاب کرد

موسیقی لایت کمی ارومش کرده بود ولی هنوزم اعصابش خورد بود داشت با خودش می گفت –مرتیکه احمق چطور به خودش اجازه داد به من بگه اجرام به اهنگش نمیخوره ! من خیلیم با احساس میخونم اون نفهم بودو هیچی از موسیقی حالیش نبود

یونگ سنگ متفکر خیره شده بود به هیونو تو دلش میگفت –هیون مغرور حسابی اتیشی شده ...اون روی کارش خیلی حساسه

جونگ مین رو به کیو گفت –به نظرت اینجا کاراوکی داره ؟

کیو شونه ای بالا انداختو گفت –من چه میدونم

هیونگ –امشب دلم میخواد حسابی بخورم تا مست بشم ....حالم ازین یارو بهم میخوره ....به ما میگه اهنگشو خوب اجرا نمیکنیم تحفه ...اخ چقدر دوس دارم فحشش بدم انگلو

هیون نگاهی به قیافه های پکر بچه ها کرد ...این جمعو دوس نداشت اینا اون خلوچلایی نبودن که وقتی یه جا میرفتن اونجا رو میزاشتن رو سرشون ...همشون از اتفاق امروز حرسی بودن مخصوصا خودش که لیدر گروه بود

با حرس زد رو میزو گفت –عه بچه ها چه مرگتونه ....حالا من کسلم شما ها چرا این ریختی شدین ؟ پاشین بابا باید بترکونیم امشب اینجارو مثلا اومدیم خوش باشیما

انگار که همشون ازین اشتیاق کلام هیون شارژ شده بودن لبخند به لب جواب هیونو دادن

....

سینی رو کف دستش قرار داد و دستمالو به حالت تا روی اون یکی دستش شبیه پیش خدمتای رستوران شده بود ....با خودش میگفت –اه چه شب گندیه امشب

یانگ کلی بهش توصیه کرده بود و مدام داشت روی اعصابش اسکی میکرد ..دلش میخواست "خفه شو ای " نثارش کنه تا اینقدر حرف نزنه اما خوب گفتن این حرف مساوی با اخراج شدنو بیکار شدنش بود برای همین خفه شو رو نثار خودشو فکرای احمقانش کرد !

راهشو به سمت سالن کج کرد و به سمت اون میز رفت که 5 تا پسر از دور روش دو دو میزدن ....هر چی به اونا نزدیک تر میشد بیشتر متوجه جذابیت های ظاهری اونا میشد ...صدای خنده هاشونم کل سالنو برداشته بود

با همون قیافه سردش کنار میز ایستاد اروم سلام کردو مشغول چیدن لیوان ها روی میز شد

متوجه شد که یکی از اونا گفت –وای پسرا .....شامپاین !

و یکی دیگه در جوابش گفت –جونگ مین ! حتما هم باید برا گند امروز شامپاین بخوریمو جشن بگیریم

پسری که جونگ مین معرفی شده بود تا اون موقع .. شونه ای بالا انداختو گفت –که چی ! گور باباش

دیگه حوصله گوش دادن به حرفای اونا رو نداشت ...اصلا طاقت بودن بین یه عده مرد نداشت مخصوصا که نگاه خیره یکی ازونا روی اعصابش بود ....درباره اونا قبلا شنیده بود ...دابل اس 501

می هی مخشو خورده بود از بس راجب اونا حرف زده بود و گاهی وقتا بزور مجبورش میکرد اهنگاشونو گوش کنه ...

پنج جفت چشم روش بودو هر پنج تاشونم منتظر بودن تا در بطری شامپاین رو باز کنه

باز کردن در بطری همانا و کف کردنش هم همانا ...بطری رو روی لیوانا گرفتو یکی یکی پرشون کرد

یکی ازون پسرا که چهره کودکانه اما قشنگی داشت گفت –اینجا کاراوکی هم دارین ؟

سرشو بلند کرد تا مطمئن بشه طرف صحبتش با اون بوده

مکث کوتاهی کردو گفت –بله ...به اقای یانگ میگم تا بیاد راهنماییتون کنه

نگاه سردشو از هیونگ گرفتو و خواست بره که صدای یکی ازونا باعث وایسه

-خوش هیکله ...

 پشتش به اونا بود ...نمی دونست این حرفو بزاره رو حساب تعریف یا هیز بازی ! تجربه خوبی ازین تعریفا نداشت به همین خاطر هم از مرد جماعت دوری میکرد ....هرچند 2 سال بود کنار اومده بود با این قضیه اما هنوزم  اعتماد کردن براش مشکل بود

باز هم گوشاش و روی حرف ها بستو راهشو کج کرد تا بره

.......

 



تاریخ : چهارشنبه 4 شهریور 1394 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : هیکارو فاطمه | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • زمین شناسی