تبلیغات
فوتبالیست ها و ماتسویاما عشقم - بازگشت -پارت 4


سلوم بچه ها جونم خوبین ؟؟؟؟؟؟؟
براتون یه قسمتی اوردم اصن روانییی
از دست یه پیرزنه کلی قراره بخندین
حالام بفرمایین ادامه زووود 
راستی بچه ها من امروز از ساعت دو به بعد نیستم باید برم باشگاه :) 
با شهر بجنورد  مسابقه داریم امشب ..بنابراین ممکنه شب هم نباشم 
برای بردمون دعا کنین ممنونم عزیزای دلم :) 
بفرمایین ادامه 
***

اولش عاقل اندر سفیحانه نگام کردو بعد با خنده گفت فکر کردی منظورم اینه که بیای رخت چرکای منو بشوریو غذا بپزی برام ؟

چپ چپ نگاش کردم ...مگه منظورش چیز دیگه ای بود ؟

کمی که نگاش کردم گفت دفا شخصی بلدی

بلد بودم ؟؟ اره دیگه برای کار شریفم مجبور بودم یاد بگیرم

مکث کوتاهی کردو گفت خودتون میدونین من خسارتمو میخوام یا باید واسم کار کنی یا اینکه یه جوری خسارت منو بدی

کمی فکر کردم....چی میشد اگه این ژیگولو میتیغیدم ؟ ....اره خودشه این یارو معلومه ازون خر پولاس بتیغمش هم ادبش میکنم که دیه با من در نیفته هم خودم یه چیزی به جیب میزنم

لبخند بدجنسی زدمو گفتم دو روز بهم فرصت بدین تا فکرامو بکنم

سرشو تکون دادو گفت باشه فقط ادرس و شماره تلفنتون رو بهم بدین

ادرسمو براش نوشتمو خواستم شمارمو هم بنویسم که گوشیمو از دستم کشید شمارشو وارد کردو با خط من زنگ زد به خودش .....اهه این یارو از منم زرنگ تر بود !

پشت چشمی براش نازک کردمو کیفمو از رو میز برداشتم و با گفتم عزت زیاد ازونجا بیرون اومدم

تو فکر بودم و داشتم برا این جوجه خروس نقشه میپاشیدم که با زنگ خوردن موبایلم رادارم فعال شد

-الو .....بنال

دنیلا-مرضضض چیشد؟؟ کجایی بردت ...کلانتری..... انداختنت زندون ....چند سال حبسی ....زندون چطوره اذیتت که نمیکنن ....ترو خدا نگو اون قلمبه داره شلاقت میزنه من طاقت زجه های تورو ندارم

متعجب به حرفای دنیلا گوش میدادم....زر زراش که تموم شد گفت دنی .....

دنیلا هوم ؟

نفس عمیقی کشیدمو گفتم به النا بگو ناهار نودل بپزه

فین کشیدو گفت باشه بهش میگم نودل بپزه ما میشینیم به یادت میخوریم نگران نباش جاتو خالی نمیزاریم

پوفی کردمو گفتم دنیه الاغ .....من تا بیست دقیقه دیگه حاضرم غذا حاضر باشه که گشنمه ...خدافظ

قبل اینکه حرفی بزنه گوشیو قطع کردم ....با اینکه تو اون رستورانه حسابی سفارش داده بودم نتونستم چیزی بخورم پس بنابراین سگ تو روحشون که اینقدر حرف زدن که نزاشتن دلی از عزا درارم

جلوی در اپارتمان رسیدمو با کلید بازش کردم رفتم سمت اسانسور ....اپارتمان ما ه اپارتمان 20 طبقه بود که ما هم توی بیستمین طبقه مینشستیم .....پنت هاوسی بود برا خودش

جلوی در اسانسور استادم و خواستم دکمشو بزنم که احساس کردم لباسم کشیده شد

به خانوم لی که توی طبقه پنجم بود نگاه کردم یه پیرزن 70 ساله بود که دخترش برای درس خوندن رفته بود المانو خودش اینجا تنها زندگی میکرد

با لخبند نگاش کردمو با صدای بلند گفتم جونم لی شی ؟ ( نکته : " شی" یک اصتلاحه توی زبان کره ای )

چشامو ریز کردو عینکشو جا به جا کردو گفت ها ؟

دوباره گفتم کاری داشتین لباسمو کشیدین ؟

چپ چپ نگام کردو گفت من کی لباتو چشیدم ؟

نگاش کردمو زدم زیر خنده و گفتم نه نه منظورم اینه که چیزی میخواستین ؟

کمی نگام کردو گفت ها ؟

لبمو تر کردمو به اسانسور اشاره کردمو گفتم می خواین برین بالا ؟

یکم دیگه نگام کردو گفت تو اسمت چیه مادر ؟

لبخندی به روز زدمو ببلند گفتم رز

خانم لی بز ؟

-نه رز ...بز چیه ؟

دوباره گفت گُوز ؟

هوفی کردمو هلش دادم تو اسانسور و گفتم الان میبرمتون خونتون

دوباره چشماشو ریز کردو گفت واه مادر مگه من جوجم که منو ببریتو لونم ؟

دوست داشتم سرمو بکوبم به دیوار اسانسور و گفتم خونه خونه خونه

 دوباره گفت پونه؟؟ دم لونه من پونس ؟

با حرص دکمه پنجم رو زدم و منتظر شدم برسیم .....جلوی اپارتمانش رسوندمو گفتم بفرمایین خونه خانم لی

یکم نگاهم کردو گفت پس خریدامو چرا نیاوردی ؟

چپ چپ نگاش کردمو با داد جوری که بشنوه گفتم شما که نگفتین

خانوم لی خوب خودت نپرسیدی

اخ اخ اخ خدا ......اخه یه روز چقدر میتونه نحس باشه واقعا ؟

به سمت اسانسور رفتمو بعد برداشتن کیسه های خرید برگشتم بالا که دیدم خانوم لی توی راهرو نیستش...احتمال دادم توی خونش باشه برای همین زنگ رو زدم ...چندین بار زدم ولی خبری نشد . باز زدم ....نخیر مثل اینکه قصد باز کردن نداره ..لگدی به در زدم که صداش بلند شد شد

-کیه ؟

با بلند ترین دادم گفتم منم خانوم لی وسایلتونو اوردم

-تو کی هستی ؟

با کلافگی سرمو خاروندمو گفتم من رزم خانوم لی

-بز ؟ ما اینجا بز نگه نمیداریم

دیگه اشکم در اومده بود وسایلشو همونجا جلوی در گذاشتم و رفتم سمت اسانسور که دیدم یه چیزی محکم خورد تو کمرم

چپ چپ به خانم لی که با عصاش منو زده بود نگاه کردم که گفت خجالت نمیکشی به من دروغ میگی من بزم ؟

قبل اینکه مجال صحبت بهش بدم فرارو جایز دونستمو پریدم تو اسانسور و دکمه طبقه بیستو زدم

روی دیوار اسانسور کشیده شدمو نشستم رو زمین ...با خودم فکر کردم مام عجب همسایه هایی داریما !

کلیدو انداختمو به درو وارد خونه شدم دنیلا والنا پشت میز نشسته بودنو نودل کوفت میکردن

رفتم نزدیکشونو سلام کردم...تا اومدم بشینم النا گفت خوب چی شد؟

تا اومدم دهن باز کنم دنیلا گفت زدنت؟

خواستم حرف بزنم که النا گفت قرضشو گرفت ازت ؟ کلیه هاتو در اورد نه ؟

زدمو رو میزو گفتم اگه خفه شین تا من غذامو بخورم براتون توضیح میدم ....که دیگه جفتشون ساکت شدن

والا امروز چه گیری افتادیما .....صب بیدار شدن دانشگاه رفتن با ماشین جونگ وون زدن به تحفه خان...پیدا شدنم توسط همون یارو تحفه خان و خسارت خواستنش ازم .....کارای سرسام اور خانوم لیو حالام این دو قلو های ا فسانه ای که مخمو خوردن واقعا روز ازین گند تر میشد ؟ نه خدایی مگه میشـــــه ؟ مگه داریـــــم ؟

بعد ناهار نقشه خبیثانمو براشون راجب تحفه خان که اسمشو هم هنوز نمیدونستم توضیح دادم و دهناشون شیش متروا رفت ...نقشه حساب شده و عالی بود .....شایدم بزرگترین دزدی که تا حالا داشتم ....

 



تاریخ : دوشنبه 9 شهریور 1394 | 12:23 ب.ظ | نویسنده : هیکارو فاطمه | نظرات :)
نمایش نظرات 1 تا 30
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • زمین شناسی