تبلیغات
فوتبالیست ها و ماتسویاما عشقم - بازگشت پارت 9
سلاوم بچه ها خوبین ؟
واقعا ببخشید دیروز پست نزاشتم 
راستیییییی 
بدویین ادامه که این قسمت صحنه داره خخ 
نمیلا -میگم کجاس این دختره هان ؟؟؟ کوش 
ماتسو دستی توی موهاش کشید ...از بس از صب دست کشیده بود تو موهاش فکر کنم دیگه مویی براش نمونده بود بدبخت ! 
داشتم به موهای تحفه فکرمیکردم که متوجه نگاه پر غضبش شدم ...با پرویی شونه ای بالا انداختمو گفت -توی ساعات اداری ملاقات خانوادگی ممنوعه اقای ریئس خودتون که باید بهتر بدونین 
لبشو جویید و گفت -اینو من تایین میکنم یا تو ؟ 
- من !! ...چیز یعنی شما ...البته شما نه کلا قواین کاره 
اگه جاش بود میومد خفم میکرد منم نیشخندی زدم که نمیلا گفت -حالا دیگه تلفن منو جواب نمیدی ؟ هان ؟ داداش تنبیش کن این دختره ی پروی حاظر جوابو 
ابرومو بالا انداختمو گفتم - خودتون که میدونین خانومـــــ
حرفم هنوز تموم نشده تحفه با بدجنسی گفت -به خاطر این کارتون باید تنبیه بشین من که گفتم توی کار ادم جدی میخوام 
- مگه من با شما شوخی دارم اقا ؟ 
تحفه -پس اگه شوخی نداری معنی این کارت چی بود ؟ چرا  میگفتی مزاحمه وقتی میدونستی خواهر منه ؟
شونه ای بالا انداختمو گفتم -من از کجا میدونستم خواهر شماس در صضمن گفت وصل کن داداشم من از کجا میدونستم داداشش شکایی از کجا معلوم داداش اون اقای میزوگی نباشه یا یه کارمند دیگه ای .....یا مثلا اشتباه زنگ زده باشه و داداششو بخواد ...این خانوم که نگفت به من با اقای هیکارو ماتسویاما کار دارم....گفت وصل کن داداشم بعدم گفت داداشم رئیسته من که نیمدونستم کدوم رئیسو میگه من گفتم شاید اشتباه گرفته 
با دهن با به توضیحات من گوش میدادن 
کف کرده بودن از این همه توجیحه خخخخ 
این بار اون نمیلائه خواست حرفی بزنه که در محکم باز شدو میزوگی پرید تو اتاقو گفت - چخبره ؟ بازم زلزله اومده ؟ ای هوار ای داد ....کمک....نمیلا ترو خدا منو نخورر ای هواااااااار ای اقبال سوخته ایییی کمککک 
این کلماتو مدام تکرار میکردو عین زنای بیوه جی مکیشیدو خودشو چنگ مینداخت 
نمیلا با کیفش کوبوند تو پهلوشوگفت -تو باز شروع کردی 
میزوگی که دیگه جیغ نمیکشید ابرشو انداخت بالا و جنتلمنانه گفت -اولا تو نه شما ! دوما باز کی با دمت بازی کرده که اومدی داداشتو ببری براش ؟ سومن اینجا شرکته نه تویله گاشتیش رو سرت خواهری ! چهارمن ماتسو خجالت نمیکشی می خوای رزو تنبیه کنی ؟؟ پس فرصت طلایی چی؟ پس اقبال سوختهچی ؟ پس امر خیر ننه من چی ؟؟؟؟ 
این بار دیگه نتونستم خودمو نگه دارمو قهقهه زدم که میزوگی گفت -به به نمیلا یاد بگیر ...ادم باید اینطوری بخنده نه عین تو که همینطوری گاله روبازمیکنی واز هوای خندت همه رو باد میبره البته بوی دهنتم فراموش نکنم اونم قابل ذکره ! 
اینبار نمیلا به کیفش افتاد رو سرو کول میزوگی مشغول زدنش شد 
منو تحفه هم دلامونو گرفته بودیم و می خندیدیم .....وای میزوگی ایی خدا ....
حدود ساعت شیش شد که جمع کردیم بریم خونه .....ینی خونه تحفه اینا ...میزوگیم خودشو دعوت کرده بود و قرار بود بیاد با ما 
بعد رسیدن خونه به سمت اتاقم رفتم ...ایی این دختره نمیلا اصلا تحمل کردنی نبود ...اعصابمو بهم میریخت 
یکم رو تخت دراز کشیدمو مشغول فکر کردن شدم ...من اگه قرار بود بیست و چهار ساعته مشغول کار کردن کنار تحفه باشم و از کنارش تکون نخورمچطوری میتونم نقشه ی تیغیدنشو بکشم؟ اصلا وقت نمیکنم با دنیلا اینا هماهنگ بشم ....باید چیکار کنم ؟ 
هوف کردم که تلفن توی اتاق زنگ خورد 
روی پهلو چرخیدم و تلفنو برداشتم ...
قبل اینکه من حرفی بزنم صدایی ازونورخط گف -بلو اله !! 
دستمو جلویدهنم گذاشتم ولی نتونستم خودمو نگه دارمو ترکیدم از خنده .....خود خودش بود میزوگی بود ...ای خدااااا از دست این بشر 
میزوگی -زهمار نخند ! پاشو تن لتو جمع کن بیار این پایین پهن کن برو ماتسورم واسه شام صدا کن ...احتمال دادم یادت بره زنگ زدم خبرت کنم گفتم یه وقت روز اول کاری گند نزنی که جناب تحفه حسسه روی وقت شناسیــــ 
به ساعتم نگاه کردم پنج دقیقه به هشت بود ....اوه اوه اصلا یادم نبود جناب امپراطور هفت شام میخوره 9 میره لالا ! فرصتی واسه خندیدن به حرفای میزوگی نداشتم برا همین سری از جا بلند پریدم و تلفنو گذاشتم و دویدم سمت در اتاق و رفتم بیرون .....با تمام سرعت خودمو رسوندم پشت در اتاقش نفس عمیقی کشیدم چند تقه به در زدم که گفت بله 
به ساعت نگاه کردم فیکس 8 بود ...لبخندی به وقت شناسی خودم که خیر سرم اگه میزوگی یادم نمینداخت بدبخت میشدم زدمو وارد شدم 
عینک طبی ظریف و شیکی به چشمش بود و مشغول مطالعه بود ....به حالت غیر قابل انکاری خیلی جذاب شده بود ...
اروم گفتم -ساعت هشته 
سرش هنوز پایین بودو حتی منو نگاهم نکرده بود ...ازین کارش حرصم گرفتو گفتم -اومدم خبرتون کنم برای شام
نفس عمیقی کشیدو و تابشو خیلی شیک بست و گذاشت روی میز بعد تا کردن عینکش و گذاشتنش رو کتاب چراغ مطالعشو خاموش کردو چشماشو مالود کشی و قوصی به ستاش دادو سرشو بالا گرفت...
چند لحظه خیره خیره نگام کرد...چشماش تا بیشترین حد ممکن گشاد شده بود و داشت خیره نگام میکرد 
یه دفه به سرفه افتاد ....
ترسیدم که یه وقت فه نشه اصلا این چش شده بود ؟ 
دویدم سمت تختشو از از روی پا تختی از پارچ یه لیوان اب ریختمو رفتم سمتش ....اصلا یادم رفت بشینم اتاقشو تجزیه تحلیل کنم که چه شکلیه از بس هول کرده بودم که جناب خفه نشه 
ابو گرفتم سمتش که یه نفس سر کشید و باز با همن چشای گشادش زل زد بهم 
نمیدوستم چشه و چرا اینطوری داره میکنه 
چند ثانیه ای گذشت که گفتم -نمی خـــــ...
قبل اینکه بخوام جملمو کامل کنم بلند شد ایستاد جلوم و دستشو روی بازو هام گذاشت ...توی نگاهش یه تقلای عجیب بود....
نگام کردو گفت -داری ارادمو ازم میگیری 
متعجب نگاش کردم...ارادشو ؟ ...چطو مگه من که کاری نکرده بودم ؟
یه دقه ذهنم رفت سمت لباسم ....واااااااااااای خدا ! 
عادت داشتم همیشه وقتی میومدم خونه لاسمو کلادر میاوردم یه نیم تنه راحتی می پوشیدم ....اصلا حواسم به این موضوع نبود ....از بس بعد زنگ میزوگی به خاطر ساعت هول کرده بودم که یادم رفته بود چیزی روش بپوشمو همینطوری دویده بودمتو اتاقش واااااای سگ تو روحت دختر .....گند زدی ...الان میکشتت ! ین شوخی نداره الان اخراجت میکنه و اخرشم باید بری همون کلیه هاتو بفروشی 
خواستم حرفی بزنم که دستمو کشید دنبال خودش ....نمیدونستم می خواد چیکار کنه ...ولی قلبم تند تند میزد ....یه جس خاصی داشتم شاید یه جور ترس بود ! یه دلهره 
وقتی نشوندم روی تخت خوابش تموم تنم قفل شد! می خواست چیکار کنه ؟
با بهت نگاش کردم که خودشمنشس کنارم و دستشو کشید توی موهامو اونارو از تو صورتمکنار زدو گفت -داری با ارادم چیکار میکنی لعنتی ؟ 
اینو گفتم هولم داد رو تختو کاملا راز شدم...زبونم قفل شده بود تموم تنم قفل شده بود نه میتونستم دادو قال کنمنه میتوسنتم تکون بخورم فقط توبهت فرو رفته بودمو نگاه میکردم 
دستشو از روی بازوم تا روی سینم کشید و اخر لبشو گذاشت روی گونم 
انچنان داغ شدم که احساس کردم تموم تنم ذوب شد ...انگار زمان ایستاد و قلب منم دیگه تپشی نداشت
تو چشمام نگاه کردو گفت -چرا اینقدر جذابی که نمیتونم مقاومت کنم رز ؟ ....اره رز ....همونقدر شبیه اسمت ظریفی .....تو گل رزمنی 
به لبام نگا کرد و گفت -لبات مثل گل رزه ...هر ادمیو دیوونه میکنه 
و لبشو گذاشت روی لبمو نرم بوسید.......دیگه نتونستم تحمل کنم توی خلسه شیرین فرو رفته بودم ....لی باید میزاشتم ادامه بده ؟ نه نمیتونستم ....نباید این اتفاقا می افتاد....نبید میزاشتم قلبم براش بتپه ....نباید تحت تاثیر این حس غریب و اشنا قرار میگرفتم 
نا خداگاه دستاموگذاشتم رو سینشو هلش دادم عقب .......نگاهی پر از حس بهم انداخت ...تمنا....توی نگاش تمناا بود...ولی من بی ظرفیت بودم نباید اونجا میموندم 
سریع از روی تخت بلند شدمو پا به فرار گذاشته بودم .....من بدون هیچ چشم داشتی و نا خواسته ارادشو ازش گرفتم بدون هیچ نازو ادایی وای خدایا من باهاش چیکار کرده بودم 
.......مطمئن بودم گونه هام گل انداخته 
جلوی در اتاق ایستادم وخواستم برم بیرون که صداش و شنیدم که گفت -بگو من شام نمی خورم 
چشمامو با درد روی هم فشار دادمو با فشار دستگیره ازون فضای محزون و پر فشار و سنگین بیرون اومدم 
درو که بستم فقط تونستم بهش تکیه کنم قلبم محکم میکوبید به سینم .....این چه احساسی بود توی من ؟ چم شده بود ؟




تاریخ : سه شنبه 17 شهریور 1394 | 10:49 ق.ظ | نویسنده : هیکارو فاطمه | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • زمین شناسی